
بعد از آن دیر آمدنهایت بار دیگر زود می رفتی
سمت دور از دست با لبخند یا که بغض آلود می رفتی
لحظه ای بعد از خداحافظ در فضا عطر تو می پیچید
دست من بوی تو را می داد بوسه ام سوی تو می کوچید
سایه ات در ظهر تابستان رو به یک دیوار می لغزید
دور تر، جایی میان نور نقش تو آرام می لرزید
ای که در آنسوی رویاها باز چون تصویر یک خوابی
آرزوی وقت بیداری گاه اما نقش بر آبی
کاش فانوسی بیاویزم در شب راهی که تاریک است
بعد از آن دیر آمدنهایت لحظه ی دیدار نزدیک است...
یا حق
+
نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386 20:15 توسط فریبا مهرآذین
|
گاه می جویم تو را،تنها تو را
از پس یک روزنه تا آسمان
در میان بوته های آرزو
در طی بی بازگشت یک زمان
گاه می گویم تو را گم کرده ام
سالها پیش از حضورم در جهان
بی تو من آن نیمه ی گم گشته ام
بارها جستم تو را در دیگران
گاه نزدیکی به من، حس می کنم !
همچو عکسی کهنه در آنسوی قاب
لا بلای آدمکهای عجول
در خیابانی شلوغ و پر شتاب
باز می جویم تو را در بسترم
باز می بینی مرا شاید به خواب
ای که می خواهی و می خواهم تو را
کاش می دیدم تو را در آفتاب
ای که می خواهی و می خواهم تو را
زندگی بی تو تمامش خستگیست !
با تو اما، ای من کامل شده !
دانم این خانه ،پر از دلبستگیست
لا بلای سطر ها و صفحه ها
باز می جویم تو را، تنها تو را
ناشناس آشنای خوب من
من تو را گم کرده ام؟ یا تو مرا ؟

یا حق
+
نوشته شده در جمعه 8 تیر1386 20:49 توسط فریبا مهرآذین
|
اینبار که دیدمت ، چمدون توی دستت بود . بازم بارون میبارید...
اینبار وقتی قراره تو بیای، اگه آسمون ابری باشه،چتر برمیدارم...
و یه بوسه از روی گونتون!
ای جاری از تو زمزمه تو این شب ترانه ساز،
بداد شعر من برس که نیمه کاره مونده باز
ای که صدات تنها تر از غریبی یه حنجر س
از تو یه دنیا خاطره تو ذهن خیس پنجرس
یادم میاد ترانه هات از حالا عاشقتر بودن
اونوقتا گونه هاتون از اشک اقاقی تر بو دن
اونوقتا شمعدونی تونم با خورشید همنفس میشد
قد تو هیچکی نازنین! برام مقدس نمی شد
گفتی که جا موندیو حیف، اون قدیما گذشت چه زود
اونشب کلید قفل شعر تنها تو دستای تو بود!
امشب توی دستای من خالیه جای دستاتون
تو خلوت اتاقکم خاطره ها و عکساتون
فانوسو روشن می ذارم تو این شب خاکستری
جاده همیشه بین ماس شاید همین روزا بری...

یا حق
+
نوشته شده در جمعه 31 فروردین1386 16:16 توسط فریبا مهرآذین
|
فصل آمیزش تن با خنکای خوش گور
وقت دل کندن و رفتن ، سفری تا ته دور
رستن از پیله چو پروانه به سوی خورشید
شوق پرواز روان روح ، تا آن سر نور
این طرف جاده پر می شود از خاطره ای
که در آن کودکی و صبح و صدا داشت حضور
کهنه یادیست که شاید بسپاریم به خواب،
یا که خوابیست که تکرار کنان کرده عبور
یا حق
+
نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385 22:45 توسط فریبا مهرآذین
|
+
نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385 0:23 توسط فریبا مهرآذین
|
" تنها حسی که در دراز مدت عمومی است، حس تغییر است
و همه ی ما بطور غریزی از آن پرهیز می کنیم"
ای.بی.وایت
در طول این خیابان تنها یکی دو عابر
تن پوش سرد جاده خالی تر از مسافر
در انتخاب موضوع خالی تر از همیشه
کاغذ، قلم، مرکب یک قصه در کلیشه!
چسبانده روی پاکت یک تمبر خیس خورده
غم،نامه و دو عکسو یک قلب سر سپرده
می خوانم از دوباره این قصه ی أسف بار
هر روز ، روزی از نو ، هر شب همیشه تکرار
بازی / فرار/ شوخی با سنگ یا پرنده
فرقی ندارد انگار بازنده با برنده!

+
نوشته شده در دوشنبه 18 دی1385 0:12 توسط فریبا مهرآذین
|