تبليغاتX
ناز انگشتای بارون تو



ببین!!!!

یه چیزی رو جا نذاشتی؟

منظورم دلت نبود

جای پاهات ...که احساسمو له کرد،

پاک نمیشه که نمیشه!

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 23:29  توسط فریبا مهرآذین  | 



نظر شما در رابطه با...این آقا؟

به نظر من که بی نظیره!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 15:30  توسط فریبا مهرآذین  | 



 

در خاطرت...به سختی یاد مرا نگهدار خوب من!

تا نیفتم از چشمانت،

و...

له نشوم زیر پاهائی که،

روزی عبور خواهند کرد از

بلوغ سرخ این عشق تکراری...

من تنها از همان روز می ترسم!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 20:59  توسط فریبا مهرآذین  | 



با من بگو از اشکهایی که بدرقه ی گونه هایت کردی

بگو...بگو از لبهایی که خیس شدند و لرزیدند.

با من بگو از لحظه های بیتابی.از تب دلتنگی بگو با من!

بیا با من زیر باران...

بیا زیر چتر انگشتانم...فقط همین یک بار!

شاید اینبار از ته دل با هم بخندیم...

ع       ش      ق       م       ن    با تو هستم!!!!!!!

 یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 13:1  توسط فریبا مهرآذین  | 



کاشکی حرفهایم را با تو می گفتم

تمام غصه هایت را به من میسپردی....و می رفتی!

کاشکی تو هم غمها...نه!

نشد که همبغض من باشی.

تمام بغضهایم مال خودم

 فقط...محض رضای خدا...برو!

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 22:51  توسط فریبا مهرآذین  | 



دریای بزرگ دور

یا گودال کوچک آب

فرقی نمی کند

زلال که باشی

                    آسمان در توست...

یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 17:36  توسط فریبا مهرآذین  |