قرار باران با پنجره در پائیز
قرار گلوی من با سرفه های مکرر...،
زیر کلاه و شال گردن!
هنگام رسیدن قطار به ایستگاه آخر
هنگام سر رسیدن هذیان...به رویا،
هنگام سر رسیدن حسرت، به دیدار
اشتهای عقربه های ساعت به زمان
اشتهای تمام ماشینها...به بلعیدن یک خیابان،
و اشتهای آغوش من به تو !
حرفی به ذهنم نمی رسد،
انگار سکوت سر زبانم افتاده است...
هوا،هوای خوبیست.
پر از خیال توست....

یا حق

